سقای دشت کربلا اباالفضل
 
قالب وبلاگ
خائن الحرمین الشریفین نایف بن عبدالعزیز(کسی که دستش تا مرفق به خون بسیاری از شیعیان و محبان امیرالمومنین علی علیه السلام آغشته بود و البته : تبت یدا ابی لهب و تب)  به درک واصل شد!آری صدای سنگی به گوش رسید که هفتاد و نه سال(1) پیش از لبه ی جهنم رها شد و دیروز به قعر دوزخ رسید. (2)

دیدی که خون نا حق پروانه شمع را                       چندان امان نداد که شب را سحر کند

------------------------------------------
(1) - نایف متولدسال 1933 میلادی بود.
(2) در بخشی از نامه امام راحل و عظیم الشان انقلاب اسلامی (رحمة الله و رضوانه علیه) به فاطمه طباطبایی (جلد 18 صحیفه امام - ص 449) چنین آمده است :
در حديث است كه روزي پيمبر اعظم - صلي الله عليه و آله و سلم - در جمع صحابه نشسته بودند، ناگهان صداي مهيبي آمد، عرض شد: اين صدا چه بود؟ فرمود: "سنگي ازلب جهنم افتاد و پس از هفتاد سال اكنون به قعر جهنم رسيد"(علم اليقين 2: 1002؛ مسند احمد 2: 371) اهل دل گفتند: در آن حال شنيديم مرد كافري كه هفتاد سال داشت اكنون درگذشت و به قعر جهنم رسيد. (الفتوحات المكيه(ابن عربی) 1: 298؛ علم اليقين 2: 1002. )

[ یکشنبه 1391/03/28 ] [ 6:12 ] [ خادم العباس ] [ ]

امام حسین(علیه السلام) هنگام حرکت به طرف کربلا جانهای شریف را برای نثار و مالهای نفیس را برای ایثار جمع کرد و وقتی که به کربلا رسید، دامن خود را از همهٴ آنها تکان داد و هر چه داشت، خالصانه فدای رضای محبوب کرد و در پایان کار سر خویش را سخاوتمندانه درطبق اخلاص نهاد و تقدیم معشوق نمود. افزون بر این می دانست پس ازشهادت نیز باید با سربریده همراه اهل بیت خویش به اسارت حقد و کینهٴ دیرینه ی امویان درآید و از کربلای عشق تا شام شوم اموی را بپیماید. از این رو با آن که تاریخ حوادث فراوانی را در سینهٴ خود ضبط کرده که در بعضی از آنهاسبعیّت، بیشتر و کشته و اسیرْ افزونتر بوده است اما حافظهٴ تاریخ هرگزحادثه ای را با این خصوصیات عشق و عاشقی به یاد نمی آورد. چون نه قبل از سال شصت ویک هجری چنین چیزی را دیده و نه پس از آن رخ داده است.

آيت الله جوادي آملي - حفظه الله -

[ پنجشنبه 1390/09/10 ] [ 14:1 ] [ خادم العباس ] [ ]
ای جان پاک ختم رسل در بدن، حسن!  

ماه رخت چراغ هزار انجمن، حسن!

ریحانه، محمّد و دردانۀ علی

چارم نفر ز سلسلۀ پنج تن، حسن!

جان جهان فدات که سلطان انبیا

پیوسته بوده بر دهنت بوسه‌زن حسن!

شیرینی کلام من از وصف مدح توست

نَقل حدیثت آمده نقل دهن، حسن!

از غنچۀ دهان تو ریزد گلاب وحی

چونان از زبان پیمبر سخن، حسن!

از آن خدای، نام نهادت حسن که هست

خلق مبارک تو و خویت حسن، حسن!

بر روی دست فاطمه در لاله‌زار وحی

رخسار توست برگ گل یاسمن، حسن!

مدح تو با زبان رسول خدا خوش است

او گوید و از او شنود بوالحسن، حسن!

صبر تو بر شجاعت تو برتری کند

داری اگرچه بازوی خیبرشکن، حسن!

کی لایق است تا که در اوصاف چون تویی

گوهر بریزد از دهن هم‌چو من، حسن!

تو آشنای عالمی و از غریب هم

تنهاتر و غریب‌تری در وطن، حسن!

بر تربت تو دست توسل کند دراز

شاه و گدا و پیر و جوان، مرد و زن، حسن!

آیینۀ جــمـال محمد تویی تویی

بالله کریم آل محمد تویی تویی

***

بر روی دست فاطمه قرآن حیدری

آقای من! چقدر شبیه پیمبری

زیبایی از بهشت جمال تو گشته سبز

نامت بود حسن ولی از حُسن برتری

جان تمام حُسن فروشان فدات باد

الحق که با جمال حسن حُسن‌پروری

یعقوب گشته محو تماشا و گویدت

مولای من! تو یوسف زهرای اطهری

واجب بود اطاعت تو در قیام و صلح

زیرا تو خود ولی خداوند اکبری

در دست توست تیغ قیام و کلید صبر

حتی تو بر حسین، امامی و رهبری

در زهد و عصمت و شرف و قدر، فاطمه

در صبر، مصطفایی و در جنگ، حیدری

قدر تو را که هست وطن شهر غربتت

باور نمی‌کنند که تو فوق باوری

خیر کثیر در نفس توست یا حسن

سرتابه‌پای، کوثر و فرزند کوثری

دریای نور ختم رسل! فاطمه صدف!

الحق که آن یگانه صدف را تو گوهری

جان حسین و هست علی قلب فاطمه

سوگند می‌خورم تو رسول مکرری

تنها نه چـــشم و ابـرو و رویت محمد است

خلق و مرام و منطق و خویت محمد است

***

دل را هماره حال و هوای بقیع توست

انگار پشت پنجره‌های بقیع توست

دور بقیع تو ز چه دیوار می‌کشند

ملک وجود، صحن و سرای بقیع توست

شیعه نفس که می‌کشد از عمق جان خود

گویی نسیم روح‌فزای بقیع توست

بر پادشاهی دو جهان ناز می‌کند

آن دل‌شکسته‌ای که گدای بقیع توست

غم نیست گر بنای مزارت خراب شد

درهر دل شکسته بنای بقیع توست

در مروه و صفا همه گفتیم یا حسن

ما را اگر صفاست صفای بقیع توست

ما کیستیم تا به حریم تو رو نهیم

جبریل، سرشکستۀ پای بقیع توست

یک خشت از مزار تو را هم نمی‌دهیم

صد باغ خلد کم به جزای بقیع توست

اذن دخول تربت تو نام فاطمه است

آوای یا حسین، دعای بقیع توست

بردار سر ز خاک و بگو قبر فاطمه

ای خفته در بقیع، کجای بقیع توست؟

هر شب کبوتر دل ما زائر شماست

هرجا رویم حال و هوای بقیع توست

گردون کتاب صبر تو را بوسه می‌زند

«میثم» ز دور قبر تو را بوسه می‌زند


کتاب صیام تا قیام 4 - غلامرضا سازگار

[ سه شنبه 1390/05/25 ] [ 12:51 ] [ خادم العباس ] [ ]

 

يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ

فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَآ إِنَّ اللّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ

﴿يوسف۸۸﴾

آقای ما!کریم اهل البیت علیهم اسلام ! جدّ بزرگوارتان  صلّی الله علیه و آله دراین ماه سفارش به صدقه نموده است. و لبهای ما در این شبها مترنم خواهد بود به این جمله که :

کریم کاری به جز جود و کرم نداره...

و البته ما محتاجیم و هیچ چیزی هم نداریم،هیچ؛

اصلا زشت می دانیم که وقتی به در خانه ی کریمی برویم چیزی ببریم جز فقر و بدبختی، و  البته دستی تهی؛

این راهم از پدر بزرگوارت، از شهید لیلة القدر ، از مولایمان امیرالمومنین علی علیه السلام آموختیم که بر کفن سلمان نوشت:(1)

وَفَدت عـلی الکریم بِغیرِ زادٍ           مِنَ الحسناتِ وَالقلبِ السَّلیم

وحَملُ الزّاد اَقبح کلِّ شیءٍ            اذا کـــان الوفــود علی الکریم

 

و شنیده ام سایقه ی جود و کرمت را ای کریم:

روزى بر گروهى تهيدست مى گذشتی و آنان پاره هاى نان را بر زمين نهاده ، روى زمين نشسته بودند و مى خوردند ، چون شما را ديدند گفتند : اى پسر رسول خدا ! بيا و با ما هم غذا شو ! به شتاب از مركب به زير آمدی و فرمودی : خدا متكبران را دوست ندارد و با آنان به خوردن غذا مشغول شدی .

سپس همه آنان را به ميهمانى خود دعوت کردی ، هم به آنان غذا دادی و هم لباس. (2)

و شنیده ام که:

مردى از شما چيزى خواست؛ پنجاه هزار درهم و پانصد دينار به او عطا فرمودی ،و امر فرمودی : كسى را براى حمل اين بار حاضر كن ، چون كسى را حاضر كرد ، رداى خود را به او دادی و  چنین گفتی : اين هم اجرت باربَر ! (3)

و باز هم شنیده ام که :

عربى به محضر امام شما آمد . فرمودید : هرچه ذخيره داريم به او بدهيد؛ بيست هزار درهم بود ، همه را به عرب دادند ، گفت : مولاى من ! اجازه ندادى كه حاجتم را بگويم و مديحه اى در شأنت بخوانم ، شما در پاسخش اشعارى انشا فرمودید به اين مضمون : بيم فروختن آبروى آن كس كه از ما چيزى مى خواهد موجب مى شود كه ما پيش از درخواست او بدو ببخشيم . (4)

و برایم گفته اند که :

روزى غلام سياهى را ديدی كه گرده نانى در پيش نهاده يك لقمه مى خورد و يك لقمه به سگى مى دهد ، از او پرسيدی : چه چيز تو را به اين كار وا مى دارد ؟ گفت : شرم مى كنم كه خود بخورم و به او ندهم ؛

فرمودی : از اينجا حركت نكن تا من برگردم . خود نزد صاحب آن غلام رفتی ، او را خريدی ، باغى را هم كه در آن زندگى مى كرد خريدی ، غلام را آزاد كردی و باغ را بدو بخشيدی . (5)

 

الله اکبر

کلام آخر آقاجان،وقتی که این روایت را می بینم تنم می لرزد و اشک در چشمانم حلقه می زند:

بحار الأنوار عن نجيحٍ : رَأيتُ الحَسَنَ بنَ علِىٍّ عليهما السلام يأكُلُ وبَيْنَ يَدَيْه كَلْبٌ، كُلّمَا أكَلَ لُقمَةً طَرَحَ للكَلْبِ مِثلَهَا، فَقُلْتُ لَهُ : يَابْنَ رَسُولِ اللّه ِ ، أ لاَ أرْجِمُ هذَا الكَلْبَ عَنْ طَعَامِكَ ؟ قَالَ : دَعْهُ ، إنِّى لَأسْتَحْيِى مِنَ اللّه ِ عزّ وجلّ أنْ يَكُونَ ذُو رُوحٍ يَنْظُرُ فِى وَجْهِى وأنَا آكُلُ ثُمَّ لاَ اُطْعِمُهُ . (6)

بحار الأنوار ـ به نقل از نجيح ـ : ديدم حسن بن علي عليه السلام غذا مي خورْد ودر برابرش سگي بود، هر لقمه اي كه مي خورد به همان اندازه هم جلوي سگ مي انداخت. به ايشان عرض كردم: يا بن رسول اللّه ! اين سگ را از كنار غذاي شما دور نكنم؟ فرمود: به حال خودش بگذار؛ من از خداوند عزّ وجلّ شرم مي كنم كه مشغول خوردن غذا باشم وجانداري به صورت من نگاه كند وبه او غذا ندهم.

 

آقای من ! خرده نانی بده،استخوانی بده...

 

---------------------------------------------------------------------------------

1 - مضمون شعر اینست که: بی زاد و توشه ای از حسنات و قلب سلیم به مهمانی کریم آمده ام. و زشت ترین کار اینست که در مهمانی کریم با خود توشه ببری.

2و3و4و5 - عرشیان فرش نشین_شیخ حسین انصاریان

6 – میزان الحکمة حدیث 704

 

[ یکشنبه 1390/05/23 ] [ 15:10 ] [ خادم العباس ] [ ]

اين جانب سالهاى بيست و يك و بيست و دو سالگى از عمرم را در حوزه علميه قم جهت تحصيل معارف اهل بيت (عليهم السلام) گذراندم ; ايام تعطيل براى صله رحم به تهران مى آمدم . در يك روز تعطيل به عيادت عالم بزرگوار ، مدافع ولايت اهل بيت (عليهم السلام) سلطان الواعظين شيرازى صاحب كتاب معروف"شب هاى پيشاور" رفتم .

شخصى براى عيادت در محضر آن مرد بزرگ بود ، سلطان الواعظين مرا به او معرفى كرد كه ايشان از طلاب قم هستند و در همه تعطيلات به عيادت من مى آيند و او را هم به من معرفى كرد كه ساليان متمادى است در مجالس من حضور مى يابد و معروف به حسينى است ، سپس به آقاى حسينى گفت : با زبان خود داستانت را براى ايشان بگو .

به من گفت : پرونده بيمارى من در بيمارستان پارس است . دوست داشتم از نزديك آن را ببينى و از نظر پزشكانم كه درمانم را غير ممكن مى دانستند باخبر شوى ، در هر حال جناب سلطان الواعظين از چند و چون پرونده و بيمارى من باخبر است ، بعد ماجراى خود را براى من به اين مضمون بيان كرد :

يك روز صبح از خواب بيدار شدم خواستم براى وضو و نماز از جاى برخيزم ، حس كردم نمى توانم ، همسرم را صدا زدم كه به من كمك كند تا براى اداى نماز برخيزم ولى كمك او هم برايم بى فايده بود چون توان برخاستن نداشتم ، نمازم را خوابيده خواندم .

هنگامى كه هوا روشن شد گفتم : دكتر بياوريد ، دكتر آمد و پس از معاينه من گفت : متأسفانه دچار فلج شده و گرفتار آسيب خطرناك نخاعى گشته درمانى براى او نخواهد بود و بايد تا پايان عمر با اين بيمارى سر كند ! !

مرا به بيمارستان بردند ، مدت ها در آن بيمارستان تحت درمان و انواع آزمايش ها و عكس بردارى ها بودم ، ولى درمان نشدم ، پس از نا اميدى كامل از طب و طبيب به خانه باز گشتم .

به همسرم گفتم : مگر طبيبان جهان منحصر به اطباى ايران و اروپا و آمريكا و ساير كشورها هستند ؟ همسرم گفت : ظاهراً چنين است . گفتم : نه من طبيبى جز اينان سراغ دارم . گفت : كيست ؟ گفتم : حضرت امام حسين (عليه السلام) . آنگاه به همسرم گفتم گذرنامه بگيرد و او هم پس از چندى گذرنامه را آماده كرد .

پيش از سفر به او گفتم : مى خواهم يك مسأله اعتقادى را با تو در ميان بگذارم كه از اين طريق اعتقاد ديگران را به صاحبان ولايت كليه الهيه حفظ كنيم ، گفت : بگو ، گفتم : شايد پروردگار مهربان مصلحت مرا در شفاى من نداند و تقدير اين باشد كه تا پايان عمر به اين حال بمانم ، گرچه هدف ما كربلا و زيارت حضرت سيد الشهداء (عليه السلام)است اما مى خواهم قصد ما پنهان بماند و اقوام و خويشانمان از سفر ما به كربلا باخبر نشوند زيرا ميان آنان افراد ضعيف الايمان هم هست ; اگر رفتم و شفا نگرفتم به مسخره نگويند اين هم زيارت و توسل ! بنابراين هر كس پرسيد عازم كجا هستيد ، بگو : براى مداوا به اسرائيل مى رويم .

وقتى مقدمات سفر به عراق آماده شد ، استخاره كردم با هواپيما يا از طريق خرمشهر پس از پياده شدن از قطار با بلم سفر كنم ، بسيار بد آمد ; استخاره كردم با ماشين از مرز خسروى بروم بسيار خوب آمد .

عازم سفر شدم ، به اولين شهرى كه رفتم كربلا بود و از حسن اتفاق سفر ما مصادف با ماه رجب بود . همه رجب را در كربلا ماندم ، از شفايم خبرى نشد . به همسرم گفتم : خسته و كسل نشوى ، طول زمان تو را مأيوس نكند ، اهل بيت (عليهم السلام)اگر به سرعت كار ما را راه نمى اندازند به خاطر اين است كه دوست دارند بيشتر در حضورشان باشيم و بيشتر با آنان راز و نياز كنيم .

با تمام شدن ماه رجب و گذشتن دو سه روزى از ماه شعبان و زيارت اميرمؤمنان (عليه السلام) در نجف به پيشنهاد همسرم عازم حلّه و از آنجا عازم سامرا و سپس كاظمين و بعد از آن عازم ايران شديم .

و پيش خود گفتيم هركس در ايران به عيادت ما آمد مى گوييم طبيبان از علاج اين بيمارى عاجزند و بايد تا پايان عمر با اين درد ساخت .

به حله رفتيم و پس از زيارت حضرت سيد محمّد با يك مينى بوس عازم كاظمين شديم . مرا در يك صندلى كامل پشت سر راننده نشاندند و همسرم نيز صندلى پشت سر من نشست . چهارپايه اى چوبى كنار راننده بود كه كسى روى آن ننشسته بود . راننده حركت كرد ، نزديك غروب در ميان بيابان كسى براى سوار شدن دست بلند كرد ، راننده انگار بى اختيار ترمز كرد ، وقتى ماشين ايستاد عربى جوان ، غرق در وقار و ادب و بزرگوارى و كرامت بالا آمد و روى چهارپايه كنار دست راننده نشست و شروع به خواندن قرآن كرد ، اما چه خواندنى ، چه صوتى ، چه قرائتى ! !

 

( وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَيَتِيماً وَأَسِيراً ).

و غذا را در عين دوست داشتنش به مسكين و يتيم و اسير انفاق مى كنند .

 

با خود گفتم : خدايا ! اين جوان عرب خوش سيما كيست كه به اين زيبايى و با اين لحن گرم كتاب تو را مى خواند ؟

پس از قرائت قرآن صورت مباركش را به جانب راننده برگردانيد و گفت : امسال قصد خراسان و زيارت حضرت امام رضا (عليه السلام) را دارى ؟ راننده گفت : آرى ، سال هاست در اين آرزو به سر مى برم !

جوان دست در جيب كرد ، مقدارى پول بيرون آورد و به راننده داد و فرمود : امسال كه به آنجا مى روى مردى را با اين مشخصات مى بينى و اين پول را به او مى دهى و مى گويى بيش از اين از ما نخواستى !

سپس سر مباركش را برگردانيد و به من نگاهى ملاطفت آميز كرد و به فارسى روان و شيوا گفت : آقاى حسينى ! در چه حالى ؟ گفتم : قطع نخاعم و افليج و از كار افتاده و براى علاج آنچه در توان داشتم كوشيدم ، ولى اثرى نداشت .

از روى چهارپايه نيم خيز شد و دست شفا بخشش را پشت سر من گذاشت و اندكى دست كشيد و نشست و گفت : بيمارى و دردى نمى بينم سپس در ميان آن بيابان كه پرده تاريكى شب نزديك بود همه جا را بپوشاند به راننده گفت : بايست ، من پياده مى شوم ، راننده گفت : اينجا آبادى نيست ، خانه و چادرى وجود ندارد ، قصدتان كجاست ؟ فرمود : همين جا ! راننده ايستاد و او پياده شد . راننده هم به احترامش پياده شد ، من هم بى اختيار و بى توجه دنبالش پياده شدم ، يك مرتبه ديدم راننده و مسافرها به من خيره شده اند ، براى يك لحظه به خود آمدم ، ديدم در كمال سلامت سرپا ايستاده ام .

همه به اطراف نظر كرديم ، جوان عرب را نديديم كه ناگهان همه با هم فرياد زديم : يا صاحب الزمان ! يا صاحب الزمان ! ولى از محبوب خبرى نبود !!

عرشیان فرش نشین-شیخ حسین انصاریان

 

بـــــه جـانى لطف پنهان مى فروشد

جهانى جـان به يك جان مى فروشد

دهــد بوسى عـــوض جـــانى ستاند

بــــِخَر و اللّه  ارزان مـــى فـــــــروشد

دلم هر دو جهان با صـــد جهان جان

به يك دم وصــــل جانان مى فروشد

نفهميده است ذوق عشق ومستى

كه هشيارى به مستان مى فروشد

شـــــــرارى گر بيابد ز آتــــــش مــــا

جنان زاهـــــــد به نيران مى فروشد

به يك مــــو زاهد از زلـــــف دو تايش

دو صــــد خروار ايـــمان مى فروشد

چو آرد در حــــــديث آن لعل شيرين

شكرها از نمــــــــكدان مى فروشد

بده جان در رهش اى فيض كان يار

وصــــــال خويش ارزان مى فروشد

[ یکشنبه 1390/04/26 ] [ 7:23 ] [ خادم العباس ] [ ]

حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: من بستر خواب را گسترده بودم و مي‏خواستم بخوابم. پدرم پيامبر صلي الله عليه و آله بر من وارد شد و فرمود: اي فاطمه، نخواب تا چهار عمل را انجام دهي: ختم قرآن کني و انبياء را شفيع خود گرداني و مؤمنين را از خود راضي کني و حج و عمره بجا آوري.

اين را فرمود و به نماز مشغول شد. من کنار بستر ايستادم تا نماز را تمام کرد: عرض کردم: يا رسول‏الله، مرا به چهار چيز دستور دادي که هنگام خواب نمي‏توانم آنها را انجام دهم! حضرت تبسمي کرد و فرمود: اگر سه مرتبه قل هو الله احد را بخواني مثل آنست که ختم قرآن کرده‏اي، و اگر بر من و پيامبراني که قبل از من بودند صلوات بفرستي[اللهم صلّ علی محمد و آل محمد و صلِّ عَلی جَمیعٍ الاَنبیاءِ و المُرسَلین] روز قيامت شفيعان تو خواهيم شد، و وقتي براي مؤمنين استغفارکني [اللهم اغفِر لِلمومِنینَ و المُومِنات والمُسلمین و المسلمات] همه آنان از تو راضي مي‏شوند. و چنانچه سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله‏اکبر بگوئي گويا حج عمره بجا آورده‏اي. 

خلاصة الاذکار، فيض کاشاني: ص 70


[ شنبه 1390/02/17 ] [ 10:39 ] [ خادم العباس ] [ ]

قطب راوندي روايت کرده است:

چون حضرت فاطمه عليها السلام از دنيا رحلت فرمود: ام ايمن (خادمه آن حضرت) سوگند ياد کرد که ديگر در مدينه نماند، زيرا که نمي توانست جاي آن حضرت را خالي ببيند، پس از مدينه خارج شد و به طرف مکه به راه افتاد. در بين راه دچار تشنگي و گرسنگي شديدي شد. چون از يافتن آب ماءيوس شد دست به سوي آسمان بلند نمود و عرض کرد: خداوند! من خادمه حضرت فاطمه ام، آيا مرا از تشنگي هلاک خواهي کرد؟ ناگهان به اعجاز فاطمه عليها السلام دلو آبي از آسمان براي او به زمين آمد. چون از آن آب خورد تا هفت سال محتاج به خوردن و آشاميدن نشد. مردم او را در روزهاي بسيار گرم براي کار به بيابان مي فرستادند، اما او تشنه نمي شد.

منتهي الامال: ج 1، ص 292. 

[ جمعه 1390/02/16 ] [ 8:47 ] [ خادم العباس ] [ ]

اللّهم انصُر شیعةَ امیرالمومنین سلام الله علیه بحق فاطمة الزهرا سلام الله علیها

 اللّهم انصر شيعة البحرين بحق محمد وآل محمد صلوات الله علیهم

دست من و عنايت ولطف و عطاي فاطمه 

قـلب مـن و محـبت و  مـهر و ولاي فاطمه

طبع مـن و قصيده و مــدح و ثـناي فاطمه 

جـرم مـن و شـفاعت روز جــــزاي فاطمه

 

به بذل دست فاطمه!به خاک پاي فاطمه 

منم گــداي فـاطمه ، منم گــداي فاطمه

 

فاطمه‏يي که حق بود،جلوه‏گر ازشمايلش 

فاطمه‏يي که (هل اتي) آمده در فضايلش

فاطمه‏يي که آسمان،کشيده ناز سائلش 

فاطمه‏يي که شدنبي شيفته‏ي فضايلش

 

کجا دريغ مي‏کند،ز من عطاي خويش را؟ 

ز هي کرم،جواب اگر کند گداي خويش را

 

عصمت داوري نبود، اگر نبود فاطمه 

جنّت و کوثري نبود، اگر نبود فاطمه

هـيچ پيمبري نبود، اگـر نبود فاطمه 

احمد وحيدري نبود،اگر نبود فاطمه

 

آنچه کـــه آفريده حق،بوده براي فاطمه 

گفت ازآن سبب نبي:من بفداي فاطمه

 

اي که به قلب عالمي،نقش گرفته داغ تو 

اي که پريده مرغ دل،از همه سو سراغ تو

ميوه‏ي مغفرت خورد روح‏الامين ز بــــاغ تو 

نور دهد به ديده‏ها، تربت بي چــــــراغ تو

 

قسم به قبر مخفيت،قسم به خاک تربتت 

خـون ، دل پاره پاره‏ام گشته به ياد غربتت

 

کاش بجاي مشعلي ، سوزم  در کنار تو 

کاش چو اشک مخفيت ، افتم بر مزار تو

کاش چوچشم همسرت،گردم اشکبارتو 

کاش بجاي محسنت سازم جان، نثار تو

 

فيــض زيارت تـــرا، همــيشه آرزو کنم 

تربت مخفي ترا،هماره شتسشو کنم

 

اي که خزان شد از ستم، بهار زندگانيت 

گشته خميده سرو قد،به موسم جوانيت

مـدينه بعد مصــطفي، نديده شادمانيت 

قسم بــه عمر کـوته و به رنج جاودانيت

 

عنايتي! عنايتي! (ميــــــثم) دلشکسته‏ام 

روبه سوي توکرده‏ام،دل به غم تو بسته‏ام

 

غلامرضا سازگار (ميثم)

[ سه شنبه 1390/02/13 ] [ 18:26 ] [ خادم العباس ] [ ]

پيامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله):
... فاي رجل لطم امراته لطمة، امرالله عز و جل مالک، خازن النيران فيلطمه علي حر وجهه سبعين لطمة في نار جهنم...؛ مستدرک الوسائل 14 / 250  .
هر مردي که يک سيلي به صورت همسرش بزند، خداي عز و جل به‏«مالک‏» که مامور دوزخ است، دستور مي‏دهد در آتش جهنم، هفتادسيلي به گونه او بزند.

***

یا فاطمة الزهرا *سلام الله علیکِ * جلّت و عظمت مصیبتکِ علینا و علی جمیع اهل السموات و الارض

دوستان فاطمه علیها السلام !

من چیزی نمی گم ، فقط روایت رو دوباره مرور می کنیم ؛

اگه مردی به همسرش ، به همسرش ، سیلی بزنه! خداوند متعال دستور میده ، دقت: خداوند متعال دستور میده به مالک -که جزو سخت ترین ملائکه ی عذابه- هفتاد سیلی ، هفتاد سیلی اونهم تو آتیش داغ جهنم بهش بزنن!

برو مدینه ... فهمیدی چی شد؟! نه به خدا؛ ما نمی فهمیم ، نباید بفهمیم چی شد!

فقط بگو : غریب مادر حسن!

[ دوشنبه 1390/02/12 ] [ 18:57 ] [ خادم العباس ] [ ]

فاطمه زهرا «عليها السلام» از طائفه ذاکرين خدا و نيايشگران هميشگي او بود.
در لحظه‏هاي واپسين دست بر دعا و زبان به ذکر خدا مشغول داشته بود امّا باز در اين آخرين دعا محبّت خدائي او مشمول شيعيان و پيروان اسلام بود و در حقّ گناهکاران و خطاپيشه‏گان امت اسلامي دعا مي‏کرد و طلب مغفرت براي آنان از بارگاه خدا داشت.
اسماء، همسر جعفر طيّار نقل مي‏کند که در لحظه‏هاي پاياني عمر حضرت زهرا «عليها السلام» متوجّه آن بزرگ زنان عالم بودم، ابتدا غسل کرد و لباسها را عوض کرد و در خانه مشغول راز و نياز با خدا شد.
جلو رفتم، فاطمه «عليها السلام» را ديدم که رو به قبله نشسته، و دستها را به سوي آسمان برآورده، چنين دعا مي‏کند:
قالَتْ: اِلهي وَ سَيِّدي اَسْئَلُکَ بِالذَّيِنَ اصْطَفَيْتَهُمْ وَ بِبُکاءِ وَلَدَيَّ في مُفارَقَتِي اَنْ تَغْفِرَ لِعُصَاةِ شيعَتِي وَ شيعَةِ ذُرِّيَتِي.
[پروردگارا! بزرگوارا! به حق پيامبراني که آنها را برگزيدي و به گريه‏هاي حسن و حسين در فراق من، از تو مي‏خواهم گناهکاران شيعيان من و شيعيان فرزندان مرا ببخشائي.]      نهج الحیاة ص148

[ دوشنبه 1390/02/12 ] [ 18:39 ] [ خادم العباس ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

چه بگویم که گفته خیر الناس
رحم الله عمّی العباس

یا کاشف الکرب عن وجه الحسین علیه السلام اکشف کربی بحق اخیک الحسین علیه السلام
امکانات وب
ایران رمان